نویسنده: مرضیهسادات حسینی
گروه سنی: ب، ج
این قصهی شب اینطور شروع میشود:
بوی خوش ماه مهر در هوای روستا پیچیده بود: بوی قلم و کاغذکاهی. صدای قرچقرچ نیمکتهای فلزی که از بس قدیمی بودند، گوش آدم را آزار میداد. کلاس بوی نم میداد. سقفش ترک خورده بود، مثل لبخند عمیقی که از دل دیوار بیرون زده باشد. محمدعلی وارد کلاس شد. هنوز تا شروع درس زمان زیادی مانده بود. درِ چوبیِ کلاس را که باز کرد، گردوخاک روی موهای مرتب و شانهشدهاش ریخت. سرفهکنان وارد کلاس شد. آستینهایش را بالا زد و زیرلب گفت: «بسمالله» و شروع کرد به تمیز کردن. آنقدر غرق کار شد که نفهمید زمان چطور گذشت. وقتی به خودش آمد، وقت رسیدن بچهها شده بود.
بقیهی قصهی شب را بشنوید…





