پیام مسجد | کتاب، فرهنگ و دانایی برای همه

کتاب ویدئویی انجیرک، گیاه عجول

این داستان این‌طور شروع می‌شود:

یکی بود، یکی نبود. یه برگ یکی یه دونه به شکل پنجه‌ی دست توی یه گلدون کوچیک زندگی می‌کرد. اسمش انجیرک بود. انجیرک خیلی
حال‌وهوای بزرگ شدن داشت و واسه‌ی این آرزو عجله هم داشت! اون دلش می‌خواست هرچه زودتر ساقه دربیاره و تنه‌ی چوبی داشته باشه و خودش یه درخت انجیر بشه. انجیرک فکر می‌کرد اگه بتونه چیزهایی رو که واسه‌ی بزرگ شدن لازمه بیشتر و بیشتر به دست بیاره، می‌تونه زودتر بزرگ بشه.

یه روز انجیرک رو به آسمون گفت: «خورشید خانم، می‌شه یه‌کم بیشتر روی من بتابی؟»

خورشید: «گفت چرا انجیرکم؟»

بقیه‌ی داستان را ببینید…

برچسب‌ها :

به دیگران خبر دهید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات

دیدگاه‌های خود را با ما در میان بگذارید.