پیام مسجد | کتاب، فرهنگ و دانایی برای همه

کتاب ویدئویی دعای کبوتر

این داستان این‌طور شروع می‌شود:

تَلَق‌تُلوق! تَلَق‌تُلوق! صدای چرخ‌های گاری پیرمرد نان‌فروش، محله را پُر کرده بود. او لَنگ‌لَنگان در محل می‌چرخید و داد می‌زد: «آهای… نونی آمده! نونی…! نون تازه دارم.»
پیرمرد تعدادی نان لواش را داخل سفره‌ی پارچه‌ای گذاشته بود و به‌سختی گاری خود را هُل می‌داد و نان می‌فروخت.
تعدادی گنجشک و کبوتر هم دور گاری پیرمرد بالا و پایین می‌پریدند و به نان‌ریزه‌هایی که پیرمرد برایشان ریخته بود، نوک می‌زدند.
«خاکستری» کبوتری بود که پیرمرد را خیلی دوست داشت. او هر روز به دور گاری می‌چرخید و بَغ‌بَغو می‌کرد.

بقیه‌ی داستان را ببینید…

برچسب‌ها :

به دیگران خبر دهید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات

دیدگاه‌های خود را با ما در میان بگذارید.