پیام مسجد | کتاب، فرهنگ و دانایی برای همه

کتاب ویدئویی مسجدی در غار

این داستان این‌طور شروع می‌شود:

در سرزمینی دور، شهری بزرگ بود که پادشاهی ستمگر به نام «دقیانوس» داشت. مردمِ آنجا به‌جای پرستش خدای یکتا، بت‌های سنگی را می‌پرستیدند. اما در میان آن‌ها، گروهی از جوانان پاک‌دامن و باایمان بودند که پنهانی، خدا را عبادت می‌کردند. در یکی از وقت‌هایی که آن‌ها برای عبادت خدا گرد هم جمع شده بودند، یکی از آن‌ها گفت: «من شنیده‌ام پادشاه از راز ما آگاه شده و از این موضوع بسیار خشمگین است و تهدید کرده که اگر از خداپرستی خود دست برنداریم، ما را شکنجه خواهد کرد.» آن‌ها تصمیم گرفتند مخفیانه در دل شب از شهر فرار کنند.

بقیه‌ی داستان را ببینید…

برچسب‌ها :

به دیگران خبر دهید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مقالات

دیدگاه‌های خود را با ما در میان بگذارید.