توضیحات
نویسنده: محمد محمدی امین
ناشر: انتشارات مسجدنا
گروه سنی: ب، ج
این داستان اینطور شروع میشود:
هوا داشت آرامآرام تاریک میشد. شهر سامرا کمکم داشت برای خوابیدن آماده میشد؛ اما توی خانهی امام حسن عسکری(ع) خبرهایی بود. مثل اینکه قرار بود یک مهمان خیلیخیلی ویژه بیاید. عمهی مهربان امام که اسمش حکیمه خاتون بود، توی خانهی خودش نشسته بود و داشت برای پرندههای حیاط دانه میریخت که یکدفعه در زدند. یکی از خدمتکارهای امام حسن عسکری(ع) پشت در بود. خدمتکار با خوشحالی گفت: «خانم! امام شما را برای شام و افطار دعوت کردهاند. بفرمایید به منزل ایشان.»
بقیۀ داستان را بخوانید…
دریافت رایگان فایل






دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.