توضیحات
نویسنده: مهدیه صبوری شکفته
ناشر: انتشارات مسجدنا
گروه سنی: ب، ج
این داستان اینطور شروع میشود:
یکی بود، یکی نبود. یه برگ یکی یه دونه به شکل پنجهی دست توی یه گلدون کوچیک زندگی میکرد. اسمش انجیرک بود. انجیرک خیلی
حالوهوای بزرگ شدن داشت و واسهی این آرزو عجله هم داشت! اون دلش میخواست هرچه زودتر ساقه دربیاره و تنهی چوبی داشته باشه و خودش یه درخت انجیر بشه. انجیرک فکر میکرد اگه بتونه چیزهایی رو که واسهی بزرگ شدن لازمه بیشتر و بیشتر به دست بیاره، میتونه زودتر بزرگ بشه.یه روز انجیرک رو به آسمون گفت: «خورشید خانم، میشه یهکم بیشتر روی من بتابی؟»
خورشید: «گفت چرا انجیرکم؟»
بقیۀ داستان را بخوانید…
دریافت رایگان فایل






دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.