نویسنده: محمد محمدی امین
ناشر: انتشارات مسجدنا
گروه سنی: ب، ج
این داستان اینطور شروع میشود:
در سرزمینی خشک و گرم، آنجا که بادهای تند، شنهای نرم را جابهجا میکرد و آفتاب سوزان بر تپههای طلایی میتابید، خیمهای باصفا در دل بیابان خودنمایی میکرد، خیمهای که صاحبش، مردی الهی با قلبی پر از مهربانی بود، مردی که همه او را به مهماننوازی میشناختند. نامش ابراهیم بود. حضرت ابراهیم(ع) هرگز تنها غذا نمیخورد. هرگاه سفرهای پهن میکرد، اگر کسی بر سر آن نبود، دلش میگرفت و غذا برایش گوارا نمیشد. به همین دلیل، هر روز بر سر راه میایستاد و اگر کاروانی از دور پدیدار میشد یا مسافری تنها از آن حوالی میگذشت، دست بلند میکرد و صدا میزد: «ای مسافر! به مهمانی خدا بیا. سفره گسترده است و منتظر مهمان!»
بقیۀ داستان را بخوانید…





