نویسنده: مهدیه صبوری شکفته
ناشر: انتشارات مسجدنا
گروه سنی: ب، ج
این قصهی شب اینطور شروع میشود:
آفتاب بعدازظهر، از لابهلای برگهای جنگل میتابید. فندق با سکهای در جیبش، با شادی بهسمت مغازهی بستنیفروشی خانمِ جیرجیرک میدوید. او تمام هفته منتظر بود تا بستنی نارنجی موردعلاقهاش را بچشد. جلوی درِ مغازه که رسید، صدای هقهقی آرام توجهش را جلب کرد. «پیچه»، سنجاب کوچولو، کنار بوتهی تمشک نشسته بود و با چشمانی نمناک، به جلویش خیره شده بود. فندق کنارش زانو زد و بهنرمی پرسید: «پیچه، چی شده؟!» پیچه اشکهایش را پاک کرد و گفت: «پولم… سکهام برای بستنی… از سوراخ جیبم افتاد. همهجا را گشتم. پیدایش نکردم.»
بقیهی قصهی شب را بشنوید…





