نویسنده: محمد محمدی امین
ناشر: انتشارات مسجدنا
گروه سنی: ب، ج
این قصهی شب اینطور شروع میشود:
در میان بیابانهای طلایی و داغ حجاز، کاروانی از مکه بهسوی مدینه در حرکت بود. خورشید سوزان شنهای روان را مثل ذرههای طلا برق میانداخت و تنها صدای زنگولههای شتران و خِشخِش پای آنها، سکوت بیابان را میشکست. مُفَضل، جوانی باایمان و از یاران امام محمد باقر(ع) بود که در این سفر با امام همسفر شده بود و این مسافرت برای او تجربهای بسیار شیرین و لذتبخش بود. او از همراهی با امام خوشحال و شاد بود که ناگهان در دوردست، نقطهای در حال حرکت توجهش را جلب کرد. نزدیکتر که شدند، صحنۀ دلخراشی دیدند.
بقیهی قصهی شب را بشنوید…





