نویسنده: مهدیه صبوری شکفته
ناشر: انتشارات مسجدنا
گروه سنی: ب، ج
این داستان اینطور شروع میشود:
در یک روز آفتابی زیبا «فندق»، خرگوش کوچولوی خاکستری، در پارک مشغول بازی بود. او دوست داشت دور درختان بدود و با پروانهها مسابقه بدهد. همینطور که میدوید، ناگهان چشمش به یک چیز طلاییرنگ افتاد که زیر یک نیمکت افتاده بود. کنجکاو شد و نزدیکتر رفت. یک کیف پول کوچک و طلاییرنگ بود. آن را برداشت و نگاه کرد. کیف زیبا و نو به نظر میرسید. با احتیاط بازش کرد. داخل کیف چند سکهی براق و یک عکس قدیمی بود…
بقیۀ داستان را بشنوید…





