نویسنده: زبیدهسادات حسینی
ناشر: انتشارات مسجدنا
گروه سنی: ب، ج
این داستان اینطور شروع میشود:
مجید با تشویق تماشاگرها وارد گود کشتی شد. سوت شروع مسابقه به صدا درآمد. هر دو حریف شروع کردند به کشتی گرفتن. همکلاسیهای مجید در ردیف جلو نشسته بودند و مجید را با صدای بلند تشویق میکردند. مجید گرم مسابقه بود و صدای نفسنفس زدنهایش توی گوشش میپیچید. خیس عرق شده بود. در میان صدای تشویقهای جمعیت که از همهطرف شنیده میشد، صدای آشنایی به گوشش رسید که فریاد میزد: «زیر یکخمش رو بگیر!» مجید به صدا توجهی نکرد. صدا دوباره تکرار شد، این بار بلندتر از
دفعهی قبل: «مجید، بابا، زیر یکخمش رو بگیر!»
بقیۀ داستان را بشنوید…





