نویسنده: محمد محمدی امین
ناشر: انتشارات مسجدنا
گروه سنی: ب، ج
این داستان اینطور شروع میشود:
هوا هنوز تاریک بود؛ اما نوک قلههای کوههای اطراف مکه، طلایی شده بود. خورشید کمکم از پشت کوهها سر بلند میکرد و نورش را بر خانهی کعبه میتاباند. حضرت عبدالمطلب، بزرگ و محترم مکه، کنار کعبه ایستاده بود و دعا میخواند. دستانش را بهسوی آسمان بلند کرده بود و با خدایش رازونیاز میکرد. ناگهان صدای پای شتری بهسرعت نزدیک شد. مردی عرب نفسزنان و عرقریزان از شتر پیاده شد و خود را به عبدالمطلب رساند. چشمانش از ترس بزرگ شده بود.
بقیۀ داستان را بشنوید…





