نویسنده: فاطمه شریفی
ناشر: انتشارات مسجدنا
گروه سنی: ب، ج
این داستان اینطور شروع میشود:
«جیکجیک… جیکجیک…» گنجشک کوچولو داشت به دانههای برنجی نوک میزد که معصومه از ته ظرفش جمع کرده و کنار باغچه ریخته بود.
معصومه گفت: «جیکجیکی جون، بیا جلوتر. نترس. میدونستی امروز من چقدر خوشحالم؟! » جیکجیکی به معصومه نگاهی انداخت و جیکجیک کرد.
معصومه با خوشحالی گفت: «من امروز منتظر یک خبر خوبم. امروز قراره نینیِ همسایهمون به دنیا بیاد. من نینی کوچولوها رو خیلی دوست دارم!»
هنوز حرف معصومه تمام نشده بود که صدای زنگ درِ حیاط بلند شد. گنجشک کوچولو ترسید و پرید روی شاخهی درخت.
بقیۀ داستان را بشنوید…





