این داستان اینطور شروع میشود:
یک سال از مادر شدن انجیرک گذشت. او حالا یک درخت انجیر قوی و زیبا بود با شاخههای پهن و برگهای پنجهای بزرگ. روی شاخهاش، چندین انجیر کوچولو به دنیا آمده بودند که با شادی و شیطنت بزرگ میشدند. یکی از آنها به نام پیچی، کوچکترین و کنجکاوترینِ آنها بود.
بقیهی داستان را ببینید…





