نویسنده: محمد محمدی امین
ناشر: انتشارات مسجدنا
گروه سنی: ب، ج
این داستان اینطور شروع میشود:
در یک روز آفتابی و زیبا، حضرت سلیمان(ع) در قصر خود نشسته بود. او پادشاهی مهربان و پیامبر خدا بود که میتوانست زبان حیوانات را بفهمد و حتی باد هم از او اطاعت میکرد و به فرمان او میوزید. آن روز سلیمان مشغول صحبت با حیوانات بود که ناگهان متوجه شد پرندهی کوچک و رنگارنگش، هُدهُد، آنجا نیست. هدهد پرندهای بود با تاجی قشنگ روی سرش، مثل یک پیکِ ویژه. سلیمان(ع) پرسید: «کسی هدهد را دیده است؟ او کجاست؟»
بقیۀ داستان را ببینید…





