این داستان اینطور شروع میشود:
در زمانهای قدیم در شهری زیبا، مردی به نام «سلیمان» زندگی میکرد. سلیمان نجاری ماهر بود؛ اما روزگار بر او سخت گرفته بود. زمستانی سرد در راه بود و او پولی برای خریدن غذا و وسایل ضروری زندگی نداشت. او برای چند نفری نجاری کرده بود؛ اما هنوز پولش را نگرفته بود. البته باری سنگینتر روی دوشش بود: او سیصد و چهل دینار قرض داشت. طلبکاری به نام محمود، هر صبح بر در خانهشان میآمد و با صدایی بلند میگفت: «سلیمان! وقتش گذشت. پول مرا بده؛ وگرنه…»
بقیهی داستان را ببینید…





