این داستان اینطور شروع میشود:
در روزگاران قدیم، در سرزمینی دوردست به نام کنعان، آفتاب مهربان بر خانههای گِلی و دشتهای طلایی میتابید. یعقوب پیامبر با خانوادهی بزرگش در این شهر زیبا زندگی شیرینی داشت. حضرت یعقوب(ع) دوازده پسر داشت که هریک مردی نیرومند بود. در میان این دوازده برادر، یوسف نوجوانی بود که بهخاطر اخلاق نیکو و قلب مهربانش، از همه دوستداشتنیتر بود.
بقیهی داستان را ببینید…





