این داستان اینطور شروع میشود:
زنبور ویزویزک در باغچهی حیاط، روی شاخهی گل نشسته بود. رعنا و برادرش مجید داشتند شیشههای عسل را داخل جعبه میگذاشتند. ویزویزک از روی شاخه بلند شد و دورشان میچرخید که ناگهان صدای زنگِ در آمد. مجید بعد از باز کردن در، سلام کرد. عمو مراد بود، با همان عصای سفید و عینکدودی همیشگیاش. او چند سال پیش بر اثر بیماری نابینا شده بود. عمو گفت: «مجید جان، عسلها آمادهست؟» مجید گفت: «بله» و جعبه را برداشت و همراه عمو راهی شد.
بقیهی داستان را ببینید…





