توضیحات
این داستان اینطور شروع میشود:
صبح زود بود. دانههای برف بیوقفه میبارید و همهجا سفیدپوش شده بود: پشتبامها، کوچهها، شاخههای خشک درختان و… . انگار روستا لباس سفید پوشیده بود. صدای قارقار کلاغها از دور شنیده میشد و باد سرد با هوهویش شاخهها را میلرزاند. روی یکی از شاخهها گنجشک کوچکی نشسته بود، همان کاکُلُی بازیگوش. کلاه پشمیاش را که مادرش بافته بود، تا روی پیشانی پایین کشید و خودش را محکم به شاخه چسباند تا از باد در امان بماند. درِ خانهای روبهروی همان درخت باز شد.
بقیهی داستان را ببینید…
دریافت رایگان فایل






دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.