توضیحات
این داستان اینطور شروع میشود:
تَلَقتُلوق! تَلَقتُلوق! صدای چرخهای گاری پیرمرد نانفروش، محله را پُر کرده بود. او لَنگلَنگان در محل میچرخید و داد میزد: «آهای… نونی آمده! نونی…! نون تازه دارم.»
پیرمرد تعدادی نان لواش را داخل سفرهی پارچهای گذاشته بود و بهسختی گاری خود را هُل میداد و نان میفروخت.
تعدادی گنجشک و کبوتر هم دور گاری پیرمرد بالا و پایین میپریدند و به نانریزههایی که پیرمرد برایشان ریخته بود، نوک میزدند.
«خاکستری» کبوتری بود که پیرمرد را خیلی دوست داشت. او هر روز به دور گاری میچرخید و بَغبَغو میکرد.
بقیهی داستان را ببینید…
دریافت رایگان فایل






دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.